استاد و مریدش در بیابان قدم می زدند. استاد به مریدش می گفت که بایستی همیشه به خدا اعتماد کند زیرا خدا از همه چیز آگاه است.
شب فرا رسید و آنها تصمم گرفتند چادری بر پا کنند. استاد چادر را زد و مرید مأمور شد که اسبها را به صخره ببندد. شاگرد همین که نز دیک صخره رسید فکر کرد: استاد دارد مرا ازمایش می کند ، او گفت که خدا از همه چیز آگاه است و بعد از من خواست اسبها را ببندم. او می خواهد ببیند من به خدا معتمد هستم یا نه.
به جای بستن اسب ها دعای زیادی خواند و سرنوشت اسبها را به دستهای خدا سپرد. روز دیگر وقتی بیدار شدند اسبها رفته بودند. مرید نومید شکایت نزد استاد برد که دیگر به خدا ایمان ندارد زیرا از اسبها مواظبت نکرده است.
استاد جواب داد : تو اشتباه می کنی. خدا خواست از اسبها نگهداری کند. اما برای انجام این کار او نیاز به دستهای تو داشت که اسبها را ببندی......
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 10:37 توسط میم مثل ...
|